حكيم زجاجى

286

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

يزيد دلاور بدان مير گفت * كه راز دل از تو نخواهم نهفت منم بندهء نصر سيار مير * شدم در كف چاكرانت اسير [ بمان ] تا شوم پيش سيار من * به جان باشم آنجا تو را يار من 325 بگويم [ ز تو ] هرچه ديدم به نصر * [ تويى مهتر ] نامداران عصر از آنجا فرستم به نزدت خبر * كنم دشمنان تو را پى سپر رها كرد از آن نامبردار دست * بيامد بر نصر چون پيل مست بپرسيد « 1 » از او نصر سر برفراشت * كه آن مير دست از تو چون بازداشت يزيد اين‌چنين داد او را جواب * كه تا بر تو حجت كند كامياب 330 مرا آن سرافراز سوگند داد * كه گويم به تو آنچه دارم « 2 » به ياد از آن مذهب و كار ، اين قوم نو * بخواهند بردن « 3 » ز عالم گرو به دو گفت سيار برگوى زود * كه خواهند گوى بزرگى ربود همه مردمان‌اند بابرگ‌وساز * شب تيره تا روز اندر نماز ز يزدان به يك ساعت اى پاك‌زاد * بيارند صد بار افزون به ياد 335 سوى آل عباس دعوت كنند * همان عهد و پيمان خود نشكنند به‌زودى شوند آن سران آشكار * خليفه پديد آيد اى نامدار ز مروانيان كس نماند به‌جاى * درآيند [ آن ] سرفرازان ز پاى ز بو مسلم اين اولين فتح بود * در نصرت از آسمان مىگشود كنون گوش كن قصهء مرد زود * به يزدان فرست از دل و جان درود 340 بدان‌جاى بد « 4 » داعى خويش‌كام * ورا حازم [ نامبردار ] نام در آن بوم [ بد ] مهترى جنگجوى * توانا و دانا و باآب‌روى پدر نام او يسر حومر ( ؟ ) نهاد * بدان بوم‌وبر آتش اندر نهاد نبد مرد او حازم ، اندر نبرد * فرستاد مردى چو باد و چو گرد ز بو مسلم نامور بار خواست * ز دست بدانديش زنهار خواست 345 به نزدش فرستاد خيلى بدر * ميان اندرون نامدار يسر ( ؟ ) كه نصر بن صالح ورا نام بود * به مردى فزون‌تر ز بهرام بود

--> ( 1 ) ببوسيد ( 2 ) دادم ( 3 ) بردند ( 4 ) بر